|
شب قبل با خیال راحت همه فیلمها رو حتی تا ساعت 11 شب نگاه کردیم . نگهبانهای بیرون مواظب بودن تا کسی از رسمیها نیاد و بیچاره شیم. . تا یه نفر توی میدون دیده می شد نگهبان بیرون بلند داد می زد ایییییییسسسسستتتتتت ! کییییسسستتتیییی؟! نگهبان های داخل هم به ما اطلاع می دادن و همه چیز به حالت تعلیق در میومد و صدای نفس کشیدن بچه ها رو هم نمی شنیدی. اون لحظه که بچه ها با عجله می رفتن سر تخت خودشون خنده دار ترین حادثه دوران آموزشی بود . چند نفر تصادف می کردن اون یکی اشتباهی می رفت توی تخت یکی دیگه و حاضر نبود بره سر جاش چون وقتی باقی نمونده بود. هر شب یکی دوتا از این آماده باشهای خودمونی داشتیم.یادش بخیر بعد از اینکه خطر رفع می شد دوبار TV روشن می شد و تختهای جلوی تلویزیون اینقدر شلوغ می شد که صدای آهنهاش در میومد : جیر جیر! یادمه یکی از تختها سر همین قضیه شکست . یه پتو هم می کشیدن سر تلویزیون تا جلوی نور تلویزیون گرفته بشه و پخش نشه . چند نفر هم با عجله پنجره های اطراف تلویزیون رو روزنامه می گرفتن (آخه پوشیدن پنجره ها توی آموزشی ممنوعه و مجبور بودیم بعد از هر بار آژیر قرمز بکنیم و بعد از آژِر سفید دوبره بچسبونیم تا نور TV از اتاق افسر شب دیده نشه. من که ارشد آمار گروهان بودم ، مشغول نوشتن دفتر گردانمون بودم که لیست اصلی بود و می رفت تهران.امشب سرگرد پ. اومد توی آسایشگاه و توی یه جو صمیمی با بچه ها خوش و بش کرد.هرکدومشون راجع به تقسیمات بعد از آموزشی یه چیزی می گن . الان ساعت 10:30 صبحه و ما ساعت 13 تا 19 مرخصی توشهری داریم.اصلا حوصله بیرون رفتن ندارم اما از بس آدم کچل و آشخور با لباس خاکی دیدم یک کمی انسانم آرزوست. گفتم برم بیرون هم کرمانشاه رو ببینم هم یک کمی آدم ببینم دلم وا شه.بدشانسی اینجا بود که جمعه بود و شهر هم خلوت!!! 2روزه که اسلحه ها رو تحویل گرفتیم کلاشینکوف های رومانیایی که خیلی هم خوش دست هستن. من هم الان قصد دارم باز و بست اسلحه رو تمرین کنم. ساعت 13 با مهدی و فرزام (صنایع و مکانیک) رفتیم سمت شهر کرایه نفری 250 تومن بود که ازمون 300 گرفت لامروّت.توی اتوبوس بچه های خوزستان کلی آواز خوندن. بعد از کمی گشت و گذار و خرید وسایل ضروری ( دارو و کنسرو باز کن و دستمال کاغذی و میوه) با خودم گفتم از هر چه بگذریم صدای دوست خوشتر است... بچه ها رو فرستادم دنبال نخود سیاه ، بچه ها هم که می دونستن دردم چیه فقط گفتن سلام برسون و هیچ ...رفتم مخابرات و یه دل سیر باهاش حرف زدم. 14 آبان شنبه یازدهمین روز آموزش امروز صبح 2ساعت اول کلاس سیاسی داشتیم با سرگرد م. با اینکه سرگرد یه طرفه می رفت اما در کل مفید بود و جالب اینجا بود که می تونستیم حرفای دلمون رو بدون ترس بازگو کنیم . بارون می باره و با کلی مسخره بازی مثل همیشه رفتیم حسینیه آخه این کلاس گردانی بود ( کلاسهای گردانی توی حسینیه و کلاس های گروهانی توی کلاسها برگزار می شد) دو ساعت بعد اسلحه شناسی داشتیم .جانشین فرمانده گروهان آقای شاهعلی با زبون بی زبونی گفت که اگه بچه های خوبی باشیم و شلوغ نکنیم شاید اجازه بده بعد ازظهر بازی پرسپولیس ( شیره ) با استقلال ( سوراخ ) رو ببینیم. بعد از ناهار به خط شدیم و شاه علی در یک نقشه از پیش تعین شده برنامه ای چید که بتونیم به آرزومون برسیم .پرسید :"کیا دوست ندارن بازی رو ببینن ؟" یه 20 نفری دست بلند کردن بعد که هم قرار شد همه بریم توی آسایشگاه و روی تختهای طبقه بالا بشینیم ( هر تخت 3 نفر ) با اسلحه!!!. به اون 20 نفر هم گفت توی سالن بشینن و با اسلحه تمرین باز و بست کنن و سر و صدا راه بندازن تا صدای TV بیرون نره . قرار شد که هر وقت اعلام شد TV خاموش بشه و مشغول تمرین بشیم تا کسی شک نکنه ( قرار بود بیان از فرماندهی بازرسی ) از بد معرکه 4تا 5 بار اومدن سرکشی و کلی وقتمون رو گرفتن!!! آخر بازی هم حالمون ، حمام شد چون پرسپولیس یک هیچ باخت .بعد هم یواشکی و خرکی مثل همیشه به سمت میدون حرکت کردیم برای شامگاه . اما توی قدمرو بین استقلالیها و پرسپولیسیها از جمله خودم کرکری سختی در جریان بود . داشتیم می رفتیم سمت جایگاه که با کمال تعجب دیدیم شامگاه تموم شده کلی بهمون برخورد که چرا بدون گروهان یکم شروع کردن؟!! توی دفترم این رو نوشتم که :
روزگاریست که منتظر آمدنت هستم اما ! عزیزم ! با من بگو ... در روزگار آمدنت من نیز هستم ؟!! ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 18:9  توسط يك سرباز
|
8ام آبان 84 الان ساعت 3:31 صبحه ( برای سحری بیدار باشیم ). از ساعت 00:30 تا 2:00 نوبت پاس من بود و من نگهبان بیرون بودم ، کلی سر همین قضیه با بچه ها شوخی می کردیم . یکی که برای دستشویی می رفت بیرون اسم شب رو بهش اشتباهی می گفتیم و موقع برگشتن به آسایشگاه جلوش رو می گرفتیم و اسم شب رو می پرسیدیم اون هم که اشتباهی می گفت ، کلی اذیتش می کردیم و کلاغ پر می بردیمش تا اینکه بی خیال می شد وترجیح می داد همون بیرون بگیره بخوابه و توی آسایشگاه نره . یادش بخیر. بد جوری خوابم میاد . 9ام آبان : ساعت 9:45 تا 12 کلاس آموزش نماز داشتیم . که حسابی اعصابم خورد شد . یه سرگردی تدریس می کرد.و همش شخصیت و جسم و روح زن رو زیر سوال می برد و برای جلب توجه و سکوت بچه ها شوخی های بی مزه ای می کرد و جکهای بی ربطی می گفت .که مثلا از یه مردی پرسیدن اسم زنت چیه؟ گفت : امرسان !!پرسیدن چرا؟ گفت : چون زیبا ، جادار ، مطمئنه!!! نفهمیدم کجاش خنده داشت؟ ( البته الان که می خونمش خودم خندم می گیره اما اون موقع دلم می خواست یه تیکه درشت بهش بندازم که جناب سرگرد اسم همسر شما چیه؟! گلرنگ؟!! " اینجا ، اونجا ، همه جا" ). به ما می گفت : هر جوون مسلمون باید مسایل و احکام شرعی رو خوب بدونه اما خودش از روی کتاب می خوند ( با اینکه هر دو ماه یکبار اینها رو تدریس می کرد ) . طرز قرایتش هم افتضاح بود . ساعت 13:5 هم کلاس رزم انفرادی داشتیم و البته کلی خندیدیم و تک زدیم ، من خنگ هم کلی طول کشید تا بتونم طبل بزرگ رو زیر پای چپم بندازم . تموم امیدمون این بود که یه روزی حکم درجه هامونو می دن و دیگه از صبحگاه و شامگاه و رژه خبری نیست . قرار شده آخر هفته یه مرخصی کوتاه مدت شهری بهمون بدن و 4-5 ساعت بریم بیرون پادگان، احتمالا می خوره به عید فطر . روزها اینقدر خسته می شیم که بعد از شامگاه عین جنازه می افتیم روی تختهامون با همون لباسها و پوتین . بعدش هم که افطاره و سریال شبکه 3 "متهم گریخت " خدا کنه این روزها زودتر تموم بشه . با اینکه اینجا نسبت به پادگانهای دیگه بهشته و به قول بر و بچ هتل کویته اما نفرت انگیزه . می دونید چیه؟ انسان اگه مجبور به موندن توی جایی باشه حتی اگه اونجا بهشت خدا باشه براش جهنمه . ساعت 5 از آخرین کلاس برگشتیم و رفتیم عکس بندازیم توی اون عکس باید خیلی خنده دار افتاده باشم ( بعدها وقتی عکسم رو دیدم خودم رو نشناختم . فرق من و آقا قورباغه فقط توی عینکم بود . ) 10 ام آبان امروز صبح مسوول 30 نفر از گروهان شدم تا حسینیه رو نظافت کنیم . برعکس ارشد گروهان من معتقد بودم باید داوطلب جمع کنم و خوشبختانه تمام بچه های خوزستانی داوطلب شدن. کلی خوش گذشت خودم هم باهاشون کار کردم و بازده کاری بچه ها خیلی بالا بود و تجربه جالبی بود . تمام بدنم درد می کنه ، هم سرمای شدیدی خوردم و هم تمرینات صف جمع سنگینی داشتیم . اما یه نفر بود که وقتی بهش فکر می کردم تموم این سختیها آسون می شد . توی کامنتهای قبلی یه خانومی نوشته بود که توی یه بلاگ دیگه خونده که آموزشی خیلی سخته و ...،بله سخته اما بستگی به آدمش داره . اگه تماسهای تلفنی با اون نبود اگه قرار ساعت 8 شبمون نبود ( با سمانه قرار گذاشته بودیم که هر شب ساعت 8 شب به هم فکر کنیم و اگه یه شبی اون یادش می رفت و سر ساعت این کار رو نمی کرد من بعدا بهش می گفتم که فلان شب حس کردم بهم فکر نکردی و اون تایید می کرد که اون شب جای دیگه ای بوده و ... ) آره اگه اینها نبود ، اونجا وحشتناک بود ولی سعی می کردم دووم بیارم و به آینده فکر کنم که یه روزی میاد که دیگه وقتی یه جایی ازم کارت پایان خدمت خواستن زرد و بنفش و آبی نشم . هر شب ساعت 8 توی نیزارها می رفتم تنهایی می نشستم و دور از چشم بچه ها باهاش حرف می زدم . از طرفی قبل از خدمت خودم رو قوی کرده بودم که فوقش می افتم مرز سیستان و اونجا بهم می گن صبحها برو بالای کوه و از قله گاز بزن و با دندونهات کوه رو بکن . از این که بدتر نمیشه . 12 آبان 84 قرار بود امروز عید فطر باشه اما ظاهرا اینطوری نیست . بعد از صبحگاه یه مراسم سخنرانی توی جایگاه ( میدون رژه ) بود که با کلی مسخره بازی رفتیم اونجا ، اما دقیقا چند متر مونده به جایگاه ، بچه ها طوری مرتب می شدن، جالب اینجاست که تشویق هم شدیم . اگه دیر به دیر می نویسم ببخشید . آخه کار سایت آمل تک و چند تا وبلاگ دیگه هم هست و از طرفی یه دفتر 100 برگ خاطره از دوران 45 روزه آموزشی .
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 14:13  توسط يك سرباز
|
تخت بغلدستی من آقا جواد شهولی بچه آبادانه ولی خونشون اصفهانه از اصفهان هم اعزام شده و از شانس خوبش هم شهریهاش هم با ما افتادن.هر وقت که دفترم رو باز می کردم تا خاطراتم رو بنویسم به من می گفت اسم من رو هم توی دفترم بنویس همین اقا جواد روزهای بعد از بهترین دوستان دوران آموزشیم شد .امروز گلوم خیلی درد می کنه (آسایشگاه خیلی گرم بود و بچه هایی که روی تختهای بالایی می خوابیدن نصف شب پنجره ها رو باز کرده بودن و چشمتون روز بد نبینه سرمایی خوردم که تا آخر مرخصی میان دوره خوب نشد ) قبلا پیش بینی این وضعیت رو کرده بودم به همین خاطر قرص و دارو با خودم اورده بودم (آنتی هیستامین و آموکسی سیلین و استامینوفن و اکسپکتورانت و ...) اما . هر روز فقط سه نفر از هر دسته و شش نفر از هر گروهان حق داشتن به دکتر برن و بقیه باید تحمل می کردن ، من هم اگه ریا نشه باید بگم چون بچه های دیگه حالشون بدتر بود اونها رو به خودم ترجیح می دادم .امروز صبح با ارشد گروهان دعوام شد بچه سقز بود و تا دلتون بخواد بداخلاق منم توی آسایشگاه نمی دونم سر چی باهاش بحثم شد اما فکر نمی کردم بره فضولی کنه اما اون مثل بچه ها رفت و همه چیز رو به فرمانده گروهان گفت . فرمانده هم منو خواست و ماجرا رو ازم پرسید با تصوری که از نظام و دوران آموزشی داشتم با خودم گفتم حتما برخورد سنگینی باهام می کنن اما اون به حرفهام گوش داد و ازم خواست بیشتر رعایت کنم من هم گفتم چشم (آقای شاه علی از اون مردای روزگار بود خیلی باحال ) اون روز فرمانده اومد بیرون و ازمون خواست به خط شیم ما هم همین کار رو کردیم البته همه اینها با شوخی و با خنده اجرا می شد بعد به همه گفت که آقای X از ارشدی استعفا داده و آقای Y ( بچه شوش آخر مرام ) جای اون اومده بچه ها هم که از قبلی دل پری داشتن برگشتن و نگاه معنی داری به ما کردن و ... امروز تلویزیون آسایشگاه هم راه افتاد هر دسته یکی .روزه خواری بیداد می کرد . مخصوصا بچه های کردستان تقریبا سه چهارمشون روزه نمی گرفتن این هم برام خیلی عجیب بود .امروز از ساعت 2 تا 5:30 توی صف مخابرات ایستادم تا تونستم با خونه تماس بگیرم . وقتی تماس گرفتم صدای سرد مامانم که خیلی سرد و بی حوصله بود از پشت گوشی شنیده می شد آروم آروم و خونسرد صحبت می کرد و حتی احوالپرسی نکرد من هم فقط چند دقیقه وقت داشتم و بعدش تلفن قطع می شد فقط بهش گفتم که به بابا بگه مدارک تک فرزندی منو از ثبت احوال آمل بگیرن و به آدرس پادگان که بهش داده بودم پست کنه . اما چون نگران این قضیه بودم برای محسن (از دوستان دوران کودکی و نوجوانی) زنگ زدم و از ش خواستم کار شرکت رو ول کنه و فردا بیفته دنبال کارم . کنار تختم نوشته بود : " غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم " چقدر اینجا دلگیره. دیگه نگهبانیها و شیفتهای نظافت و ... جدی شده بود و داشتیم سر و سامون می گرفتیم .من روی سنگ کنار تختم (تا ارتفاه 2متری دیوارش از سنگ بود ) روزها رو می نوشتم و می شمردم . لعنتی نمی گذشت .
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:59  توسط يك سرباز
|
پنجشنبه 5 آبان 84 امروز صبح ساعت 3:30 دقیقه بیدار باش بود ( به خاطر سحری بیدار باش یک ساعت جلو رفته بود ) من هم به همراه علیرضا و مهدی رفتیم سلف (آخه گروهان ما پنجمین نوبت بود یعنی هر روز نوبتها به ترتیب می چرخید )غذای اونروز هم به تعبیر اش خورهای دوره 146 ساچمه پلو بود که به اون بدی که فکر می کردیم هم نبود .بعد از سحری و نماز فهمیدیم که اولین نوبت نظافت سالن غذاخوری با گروهان ماست من و چند نفر از بچه ها از جمله مهدی و احمد داوطلب شدیم ( بدجوری بی خوابی زده بود به سرم آخه هفته قبل این موقع توی مسافرخونه بیدار بودم و منتظر بودم سمانه بیاد دنبالم تا با هم بریم بیرون و یادش به خیر چقدر خوش گذشت اما الان توی یه محیط بسته با یه دست لباس نظامی که منو بیشتر به یه سیب زمینی بزرگ توی یه گونی تبدیل کرده بود گرفتار شده بودم ) چقدر اونروز با بچه ها خندیدیم اول بچه ها کار رو سر سری می گرفتن و مسخره بازی در می اوردن اما با همکاری مهدی و احمد کارها رو تقسیم بندی کردیم و با هر بدبختی بود دیگها و میزها و ... رو مثل دسته گل تمیز کردیم حس رهبری من ( که از خصوصیات خرداد ماهیهاست) باعث شده بود بچه ها بهم می گفتن مستر رسپانسیبل (Mr. Respansible آقای مسئول) بعد از نظافت همه رفتن خوابیدن ولی من و مهدی دیگه نخوابیدیم و توی اون هوای پاک و فرح بخش صبحگاهی نشستیم تا خورشید در اومد هیچوقت یادم نمی ره کهروزهای اول چقدر دیر می گذشت به شرافت سربازیم قسم اگه بگم هر روزش یک ماه می گذشت پرگویی نکردم وغلو نکردم!!! اون روز تا شب اگه جای خلوتی گیر می اوردم بی خیال غرور و مرور می شدم و عین بچه ها اشک می ریختم مخصوصا شبها بعد از افطار و قبل از خواب اونجا همه چیز خوب بود ولی من بدجوری دلتنگ بودم هفته قبل همین موقع توی حیاط دانشگاه تربیت معلم تهران با هم قدم می زدیم و از آینده می گفتیم وقتی چشمهای نگرانش یادم می افتاد ... اه که چه احساس بدی بود و چه دلتنگی غریبی ... هنوز مخابرات پادگان راه نیفتاده بود و من که باید با سمانه حرف می زدم داشتم دیوونه می شدم. جمعه 6آبان 84 دیشب قبل از خواموشی خبر دادن که فردا صبح (جمعه) ساعت 9:30 همه بدون پوتین توی میدون گردان جمع بشن . یادش بخیر اون شب هیچ کی اسم شب رو نفهمید یکی می گفت : "لیلون 57 شیر فرهاد" یکی می گفت : "دوبرره 22... " ساعت 9:30 خاموشی بود اما بچه ها تازه بعد از خاموشی یادشون می افتاد که باید دردودل کنن و آسایشگاه اینقدر شلوغ می شد که خوابیدن تنها عمل غیر ممکن می شد. تا ساعت 11 تقریبا همه بیدار بودن بعد یواش یاش صداهای عجیب و غریب و خرو پف بچه ها بلند شد منم که حسسسسااااسس به زور خوابیدم ساعت 3:30 دقیقه بیدار باش بود و تا ساعت 4:30 نوبت ما شد بریم سلف ، غذا تن ماهی بود با شوید پلو . صبح با مسخره بازی بیدار شدیم و نیم ساعت بعد از زمانی که می بایست به خط می شدیم با قیافه های عجیب و غریب به سمت حسینیه ره افتادیم و تازه اونجا فهمیدیم که برامون جشن تولد گرفتن!!! ( سربازی تولدی دوباره!!!) بله جشن افتتاحیه بود و سردار ص. که خیلی با مرام و با مسئولیت به نظر می رسید برامون کلی حرف زد من هیچوقت این جملش یادم نمی ره که گفت : دوستان من ما و همکارانم اینجا از شما یه انتظار دیگه ای داریم خیلی از شما تا حالا این مطلب رو شنیدین که پسر باید بره سربازی آدم شه ! اما من می خوام یه چیزی به شما بگم عزیزان من اگه شماها توی دانشگاه آدم نشده باشین ما نمی تونیم شما رو اینجا آدم کنیم ... بچه ها همه زدن زیر خنده و من هم تلخ لبخندی زدم . بعد هم فرماندهان معرفی شدن و پذیرایی و تموم. امروز هم دیر گذشت .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 20:44  توسط يك سرباز
|
چهار شنبه 4 آبان 84 ديشب ساعت 10 شب واسه محمد كريمي كه دفعه قبل باهاش آشنا شده بودم زنگ زدم و برنامه فردا صبح رو با هم ريختيم. قرار شد من ساعت 5:30 صبح آزانس بگيرم و برم شهرك بهاران دنبالش . آخر شب هم موهاي نازنينم رو با ماشين 2 زدم ( گفته بودن 8 اما جو سربازي بدجوري ماروگرفته بود) . فردا سحر كه خوردم آماده شدم واسه حركت . وسايلم هم از قبل آماده بود . حدود ساعت يك ربع مونده به شش رسيديم ترمينال . ناگفته نمونه كه راننده تاكسي نزديك بود ما رو ببره زير تريلي و هنوز سرباز نشده شهيدمون بكنه چون بدجوري خوابش ميومد. اونجا بچه هاي ديگه رو هم ديديم. ساعت:30 :8 صبح توي پادگان بوديم . همينطور كه داشتيم مسير دژباني تا آسايشگاه رو مي رفتيم آقاي شاهعلي رو سوار يه تويوتا ديديم كه اومد و كلي متلك گفت كه چرا دير كردين؟! ( آخه قرار بود ساعت 7:30 اونجا باشيم .) وقتي رسيديم ديديم همه كچل شدن ( ديگه تا يه هفته به هم مي گفتم كچچچل! آش خور !) اونجا به صف شده بوديم كه بچه هاي خوزستان هم به ما اضافه شدن و از دور به هم تيكه مينداختيم آخه متوجه شديم كه چند تا قزويني!!! هم توي اونها هست . بعد جانشين فرمانده گروهانمون ما رو عين رئوس گوسفند ( شرمنده اما عين واقعيته ) شمرد و چون چندتا كم بوديم. چندتا اصفهاني و كاشوني هم از گروهانهاي ديگه قرض گرفتيم كه همشون بعدا بچه هاي بامرامي از آب در اومدن.بعد حدود ساعت 10 بود كه رفتيم واسه تحويل گرفتن لباس و به اصطلاح "جيره سرباز" . به ما مي گفتن: "سرباز عادي " و جيره ما بيشتر از "سربازهاي مراكز دولتي يا به اصطلاح خودمون بچه هاي امريه " بود. تقريبا بيشتر از دو برابر.كلي به اونها حسودي مي كردم و به خودم بد و بيراه مي گفتم كه چرا نرفتم دنبال امريه (بماند). يه خياط اونجا بود كه دور سر ، دور كمررررر و شونمون رو با متر اندازه مي گرفت و مي گفت ما روي كاغذهايي كه بهمون داده بودن مي نوشتيم. دور سر 56 ،دور كمر 46 ،و براي كاپشن بايد شماره 2 مي گرفتم.وسايلمون رو گرفتيم.كلي خرت و پرت كه ارزش ريالي اون بيشتر از 80هزار تومن مي شد.جنسهاشون هم نسبت به جاهاي ديگه و مراكز ديگه بهتر بود (اين رو بعدا بچه هاي ارتش و نيروي انتظامي مي گفتن ) رفتيم توي آسايشگاه و شروع كرديم به امتحان كردن لباسها بعضي بچه ها هم وسايلشون رو با هم عوض مي كردن اما در كل تقريبا همه چيز اندازمون بود . بعد از ناهار ساعت 2 بهمون گفتن با لباس و تشكيلات و پوتين به خط شيم . خودتون حسابشو بكنين چه قيافه اي شده بوديم . كچل كچل با پوتين و شلوارهاي گشادي كه حداقل يك موجود ديگه مي تونست توش سر كنه ( منظورم يك فرد مذكر ديگه است ).هوا خيلي گرم بود . اون روز بعد از ظهر به ترتيب قد از 1 تا 120 كد گذاري شديم .( توي آموزشي آدم حساب نمي شي و همش به كدسازماني صدات مي كنن) كد من 97 بود . هرچند كه هنوز هم معتقدم كه از كد 61 بلندتر بودم (عقده اين كد هنوز توي دلمه) توي كدگذاري هم پارتي بازي و رانت خواري صورت مي گيره!!! . بعد طرز آنكارد كردن رو ياد گرفتيم و اينكه روزي حداقل يك بار و در روزهاي باروني يا برفي دو بار واكس بزنيم و كلي چيز ديگه... شب مراسم احيا توي حسينيه برگزار مي شد و من هم كه با دوتا از بچه ها " عليرضا خزلي (كارشناس بهداشت عمومي)"و"مهدي دانشيان ( مهندس صنايع)" كه هر دو اهوازي بودن يك كمي اخت شده بودم و همه جا با هم مي رفتيم و مي اومديم. اگه ريا نشه بايد بگم يه حس معنوي به هممون دست داده بود. وقتي مي رفتي توي آسايشگاه همه مشغول دعا و قرآن و نماز بودن. (ما توي آسايشگاهمون هم كتابخونه داشتيم و هم نمازخونه) اونجا احساس مي كردي به خدا نزديك تري. هيچوقت يادم نمي ره شبها مي رفتم توي نيزار كنار آسايشگاه و كلي با خودم خلوت مي كردم نمي دونيد چه حالي مي داد البته من اون شبها غير از خدا با يكي ديكه هم صحبت مي كردم قرارمون ساعت 8 هر شب بود ) با هم رفتيم حسينيه ( با علي و مهدي) و بعد از نماز مغرب يك كمي نشستيم .اما از خواب داشتم هلاك مي شدم . هنوز خوب جا نيفتاه بوديم و چون شب احيا بود خاموشي و ... اجرا نشد فردا هم تا 8:30 صبح خوابيديم . (البته سحر ساعت 3:30 صبح بيدارمون كردن و بعد از سحر خوابيديم تا 8:30، شما بخونيد 9) امروز خيلي برام سخت بود و دير گذشت . هفته پيش اين موقع من جايي بودم كه وقتي الان بهش فكر مي كنم برام قابل تحمل نيست ،كه الان اينجام و دور از همه چيزهايي كه بيرونن و من بهشون وابسته ام، اما چاره اي نبود بايد تحمل مي كردم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 23:4  توسط يك سرباز
|
سلام عليكم و رحمه الله و بركاته!!! سلام چون قول داده بودم خاطرات دوران آموزش رو بنويسم اين كار رو انجام دادم . سعي مي كنم به تفكيك تاريخ اين كا رو بكنم . 4شنبه 17 شهريور 1384 امروز با هر بدبختي كه بود تونستم علي رغم مشكلي كه گروه الكترونيك دانشگاه كردستان و شخص آقاي دكتر مالمير مدير اداره آموزش دانشگاه ( خدا دانشجوها رو از دستش خلاص كنه !) با بي توجهيش برام درست كردن، گواهي مدركم رو بگيرم تا براي نظام وظيفه پست كنم اين در حالي بود كه تنها سه روز براي پست كردنش فرصت داشتم .همون روز 17 ام با يكي از دوستان بسيار خوبم " محسن عزيزي پور" رفتيم اداره پست و كل مدارك رو پست كردم. مي دونستم كه تاريخ اعزام مشمولين ديپلم به بالا اوايل ماههاي زوجه و نزديكترين ماه زوج براي من آبان ماه بود . كارهام رو راست و ريست كردم و سايت آمل تك رو هم سپردم به محسن و منتظر شدم تا نامه ام از نظام وظيفه تهران بياد . 28 ام شهريور نامه اول اومد و بهم گفتن كه صبر كنم تا نامه دوم و محل آموزشيم معلوم بشه، يك سفر هم به كرج رفتم كه جاتون خالي بهترين سفر عمرم بود!!! 25 مهر در حاليكه خيلي نگران بودم ( چون ديگه وقتي نمونده بود ) نامه دوم اومد و توي اون محل مراجعه نوشته شده بود :" اداره وظيفه عمومي سنندج" اول خوشحال شدم كه افتادم همينجا ( من بچه مازندرانم و شهر من آمل، اما ساكن سنندجم! چرا؟! بماند!) اما بعد از مراجعه به معاونت وظيفه عمومي تازه فهميدم كه كد محل آموزشم 185 و اونجا كسي بهم نمي گفت كه كجاست! مي گفتن محرمانه است . نمي دونم اين چه مسخره بازي ايه!!! فرداش دوباره سفري به كرج داشتم ( براي خداحافظي!) و 29ام برگشتم سنندج تاريخ اعزام 1 آبان (يكشنبه بود ) من شنبه با بچه ها خداحافظي كردم و بنابه توصيه دوستان موهام رو نزدم ( مي گفتن شايد برين و برتون گردونن مثل دوره هاي قبل ) امروز 1 آبان ماه 1384 ساعت 8 صبح رفتيم ترمينال سنندج اونجا سرهنگي كه اسمش يادم نيست خيلي هم مهربون بود توي بلنگو اعلام كرد كه كساني كه واكسن مننژيت و توام رو نزدن برن و تزريق كنن . از كساني كه توي ترمينال بودن فقط من و يكي از بچه ها كه با خانوادش اومده بود و فرصت نشد با هم بيشتر آشنا بشيم واكسن نزده بوديم . اون بنده خدا تموم فك و فاميلهاشو اورده بود خلاصه اونها محبت كردن و ما رو با يه پژو پارس صفر بردن درمانگاه شهيد جلالي زاده . اونجا ديدم كلي از بچه ها جلوي در ايستادن .تازه فهميدم كه سركارمون گذاشتن كه گفتن برين ترمينال از اونجا خودمون مي بريمتون درمانگاه. خلاصه واكسن رو زديم و برگشتيم . ديدم دارن اسمها رو مي خونن آقاي محمد فرزانه كد 185 بعد يه گوشه به صف شديم و نشستيم قبل از رفتن توي صف از يه ستوان دوم وظيفه پرسيدم كد 185 كجاست؟ گفت :" از من نشنيد بگير و نگو از من شنيدي ، سپاه كرمانشاهه ! هتله! " . سوار يه اتوبوس شديم و رفتيم . بچه ها خيلي توپ بودن هنوز هيچي نشده قبل از حركت يكي از بچه ها با راننده اتوبوس دعواش شد و راننده قهر كرده بود و مي گفت يا من يا اون ! اگه اون باشه حركت نمي كنم !!! هرچي سرهنگ و بقيه بچه هاي نيروي انتظامي ريش سفيدي مي كردن جواب نمي داد حدود 1 ساعت و نيم معطل شديم تا راننده راضي بشه .( عجب شروع منظمي !به به! نمرديم و معناي نظام رو فهميدم ، به خودم مي گفتم اين اولشه واي به حال آخرش!!!!) كنار دستيم توي اتوبوس محمد كريمي بچه سنندج نشسته بود بچه با حالي بود بعد ها شد ارشد سلف غذاخوري كل مسير رو خوابيده بود. بلاخره رسيديممممممم !!! روي سر در نوشته شده بود : "پادگان آموزش رزم مقدماتي شهداي نزساي كرمانشاه "(شهيد منتظري سابق) قلبم داشت بدجوري مي زد ! نمي دونستم سر يكي يه دونه مامانم ، تك پسر بابام چي مياد!!!. پياده شديم بهمون گفتن در ساك هاتون رو باز كنيد و به صف شيد و بفرماييد بشينيد !!! كلي تعجب كرديم( بفرماييد!؟؟ يعني چي اونوقت؟!) كيف و ساكهامون رو سربازهاي صفر مي گشتن البته اكثرا دودر مي كردن و مي پرسيدن تيغ ، واكمن ، سيگار كه نداري؟ مي گفتيم نه ( رحمت بر دروغگو!) مي گفتن برو! رفتيم توي پادگان داشتيم شاخ در مي اورديم .يه پلاكارد درشت قرمز زده بودن : " جوانان برومند ميهن اسلام !!، مقدمتان گلباران " !!! جلوتر يه سرباز صفر اسپند دود كرده بود و با دستش مي چرخوند. يه رحل بزرگ بود كه روش قرآن بود و ما از زيرش رد مي شديم (اينا يعني چي؟! آخه خيلي از آموزشي بد شنيده بوديم) بعد يه سرهنگي اومد (بعدا فهميديم سرهنگ ع.ر. ( جسارتا به خاطر مسائل امنيتي اسم سرهنگ ها و افسرهاي ارشد رو نمي برم ) مسئول معاونت نيروي انساني پادگانه ( مسئول تقسيم نيرو بعد از آموزشي ) كلي تحويلمون گرفت . بعد يه كاغذي بهمون دادن كه همه چيزمون توش نوشته شده بود با يه عكس از زمانهاي خوشتيپيمون ( امان امان يادش بخير) بعد سرهنگ ك. اومد و يك كمي توجيهمون كرد و بهمون گفت اين مسير رو بگيرين و برين تا برسين آسايشگاههاتون .هنوز هيچ اثري از نيروهاي استانهاي ديگه نبود و فقط ما بوديم . سرهنگ ... كه بعدا فهميديم فرمانده گردان يكم امام علي(ع) يعني گردان ما بود ازمون كلي عذر خواهي كرد كه ببخشيد من با ماشين ميام و شما بايد پياده برين!!! (داشتيم شاخ در مي اورديم )همه وسايلمون رو برداشتيم و به سمتي كه اون گفت حركت كرديم نزديك 3-2 كيلومتر راه بود . بين راه كيف يكي از بچه ها كه به قول آقاي شاه علي فرمانده گروهانمون جهيزيه اش رو با خودش اورده بود و اونرو روي زمين مي كشيد اعصابم رو خورد مي كرد از اين كيفهاي بزرگ چرخ دار بود خيلي هم بد مي خنديد (اه ه ه ه) بعدا همين فرد شد ارشد بهداشت دسته 1 گروهانمون ( البته بعد از يك كودتاي كوچيك) . ساعت حدودا 14:30 شده بود. رفتيم توي آسايشگاه و اونجا اولين بار آقاي شاه علي ، فرمانده گروهان رو ديديم. آدم با حالي بود با يه قد و قواره توپ شبيه اين كماندوهاي ارتشي كه خيلي هم ناز بود . يه تخت و كمد موقتي بهمون دادن و وسايلمون رو گذاشتيم اونجا بعد از حدود 10 دقيقه يه سرهنگ خوش تيپ ديگه اومد با يه بي سيم توي دستش و دوتا سرهنگ ديگه پشتش بودن با يه تويوتاي GX اومده بود بعدا فهميديم سرهنگ م. جانشين فرماندهي محترم سردار ص. هستش . توي اين همه آدم (68 نفر) من رو گير اورد و ازم پرسيد بچه كجايي؟! من هم كه اون موقع اصلا حاليم نمي شد اون ساقه هاي زيتون روي كلاهشون چيه و قبه ها و ستاره هاي رو ي شونشون چيه؟ گفتم : مازندران !! كلي تعجب كرد و گفت پس با اينها چي كار مي كني؟ گفتم محل سكونتم سنندجه . بعد اسمم رو پرسيد گفتم"فرزانه" گفت آقاي فرزانه! اينجا چطوره؟! امكانات خوبه؟ تميزه؟ من هم گفتم چون تازه اومديم، هنوز نمي دونم اينجا چه طوريه، اما ظاهرش خيلي خوبه فكر نمي كردم اينقدر محترمانه باهامون رفتار كنن! با تعجب پرسيد چرا؟! گفتم آخه از دوره آموزش خيلي بد مي گن و كلي مارو ترسوندن . سرهنگ م. كه چشمهاش خيلي مهربون بود جواب داد : " برخوردي رو كه اينجا مي بينيد علتش دوره هاي قبليه 145 دوره بچه ها اومدن و اينجا و رفتن اما اين چند سال اخير كه فقط از فارغ التحصيلان دانشگاه نيرو گرفتيم ، ما رو مجبور كردن به اينكه بهشون احترام بذاريم!!!(ديگه دستم رو گرفتم رو سرم كه شاخهايي رو كه در اوردم نبينه!!!) بعد هم باهام دست داد و رفت كه توي نظام زياد مرسوم نيست . يه ميدون بزرگ جلوي گروهانمون بود كه خيلي تميز بود اطراف ميدون و جلوي هر گروهان دوتا باغچه قشنگ بود كه جلوي هر باغچه سه تا نيمكت زرد رنگ بود كه بچه هاي دوره هاي قبل رنگش كرده بود و كلي قشنگ بود سه تا گروهان اين طرف ميدون و سه تا اون طرف. در دوتا ضلع ديگه يه راه بود كه به دژباني مي رفت و اون يكي هم به سلف و حسينيه . پشت گروهان ما هم دو تا ساختمون بود كه بعدا فهميدم ساختمون كلاس هاست . بين هر دوتا گروهان هم يه دستشويي 18 كيوسكه(به قول بچه ها: 18 كابين ) بود كه كلي موهبت بود .حدود ساعت 3 ما رو بردن بيرون و سرهنگ ك. فرمانده گردان يك كمي توجيهمون كرد كه موهامون رو با چه شماره اي بزنيم و يكي از بچه ها رو كه موهاشو زده بود نشون داد و گفت: " اينجوري نزنينا اينقد كوتاه نكنين!!! ، پوست سرتون مي سوزه بيا پسرم ، اين دستمال رو بنداز روي سرت كه نسوزي بعد دستش رو كرد توي جيبش و يه دستمال در اورد و گفت موهاتونو با شماره 4 بزنين خوبه، اما از 8 بيشتر نزنين "(بعدا فهميديم قانونيش، نمره 14 بوده. وقتي ازشون پرسيديم كه چرا گفتن 8 بزنيم ؟! جواب دادن كه مي خواستيم شما مجبور نشين دوباره اصلاح كنين !!! گفتيم 8 تا آخر آموزشي بشه 14 !!!)در مورد اينكه چي بياريم چي نياريم هم توضيح داد. آخرش هم گفت جناب سرهنگ م. جانشين فرماندهي با سردار تماس گرفتن و فرماندهي محترم اجازه فرمودن امروز برگردين خونه و تا 4ام آبان مرخص دارين كه جزو خدمتتون محسوب مي شه . توي دلمون قند آب مي شد بعدش هم فرمانده گروهان تا دم در باهامون اومد و راهنماييمون كرد چطوري برگرديم سنندج ، من و چند تاي ديگه از بچه ها رفتيم ترمينال كامياران و از اونجا يه ميني بو س گرفتيم تا خود سنندج .توي ميني بوس هركي يه چيزي مي گفت هنوز هيچي نشده بود شايعات شروع شد اما من كه قبلا محسن و بچه هايي كه خدمت رفته بودن توجيهم كرده بودن ، توجهي به اين حرفها نمي كردم . من هم كه ديدم بازار شايعات و چاخانيات گرمه از خودم يه چاخان در كردم و گفتم اين سرهنگها اينجوري تحويلمون مي گيرن چون مي خوان ما رو ببرن جبهه شهيد شيم.. اين رو هم بگم كه ميني بوسمون بين راه بنزين تموم كرد و افطار رو توي ماشين كرديم چون اون جاده از نظر امنيتي امن نيست هيچ ماشيني نايستاد تا رانندمون رو ببره پمپ بنزين ... بعد هم به سلامتي اومدم خونه . امشب شب احياست . التماس دعا... اين هم ا بخش اول خاطرات دوره 146 پادگان آموزشي شهداي كرمانشاه.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 13:50  توسط يك سرباز
|
|
|